تبلیغات
اخوی! (لاهوت قدیم )
دوشنبه 11 خرداد 1388

مسابقه وبلاگ نویسی غدیر، عاشورا، انقلاب اسلامی

   نوشته شده توسط: محمد رضا اردستانی رستمی    نوع مطلب :عمومی ،


این را هم ما خبر نداشتیم تا امروز تلفن زنگ زد و گفت آدرس بده ما هم یکم دست دست کردیم یا علی گفتیم و آدرس رو داریم بعد فهمیدم سرکاری نبوده علاوه بر کربلا که بردیم این یکی رو هم برنده شده بودیم خبر نداشتیم

----------------

http://aftabelorestan.ir/content/view/52/2/

اسامی برگزیدگان مسابقه وبلاگ نویسی     
اسامی برگزیدگان مسابقه وبلاگ نویسی غدیر، عاشورا، انقلاب اسلامی كه توسط اداره كل فرهنگ وارشاد اسلامی استان لرستان برگزار گردید به شرح زیر می باشد.
لازم به ذكر است كه وبلاگها در سه محور :محتوا، طراحی قالب و بروزرسانی مورد ارزیابی قرار گرفته اند

بخش محتوا
   1. محمد رضا اردستانی رستمی
   2. حمزه عسگری رشتیانی
   3. سیده زهرا برقعی 


چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388

خرمشهر

   نوشته شده توسط: محمد رضا اردستانی رستمی    نوع مطلب :عمومی ،

 

شهری در گرما و میان نخل ها چون خرمشهر

فریاد می زند ، من را خدا آزاد کرد به دست مردانی مرد که هر یک نه یک ارتش بلکه یک دنیای مقاومت است .

خرمشهر فریاد بکش به دنیا بگو که تو شهر بزرگانی ، تو آرامگاه فرزندان روح الله ای ، تو نشان مقاومت یک ملتی ، تو نشان زبونی اراده شیطانی بزرگی ، تو آزاده خود خدایی. خرمشهر بگو من خرمی خود را از خون عزیزانی دارم که معنای عشق را فهمیده بودند . بگو من دلاور مردانی دیدم آسمانی ، بگو و فریاد بکش از جهان آرای برایم بگو که چگونه جهانی را در خود جمع کرده بود و در خونین شهر تو ای خرمشهر به نمایش گذاشته بود.

محمد جهان آرا که جهان را با خود زینت داد؛ و تو ای خرمشهر ! عشق جهان آرا .  و محمد تو نبودی به ثمر نشستن عشق بازی خود و هم سنگریهایت را ببینی . نه تو بودی و ما نبودیم من فکر می کنم کسی که حتما روز فتح خرمشهر در آنجا بود تویی و شاید به همین خاطر است که فیلم آزادی خرمشهر را بارها و بارها نگاه می کنم تا شاید در آن گوشه های تصویر  تو را ببینم . 

سردار کجایی ،کجایی که جهانی چون ایران به دنبال توست . سوم خرداد میدانم باید گریست حال نمیدانم که اشک شوق بریزم یا خون دل فراق . خرمشهر تو چه داری که جهان آرا را به سمت خود کشیدی . تو با جهان آرا ها چه کردی و چگونه سرداران استوار ما را برای خود برداشتی . خرمشهر تو خود جهان آرایی ، اگر جهان آرا نبود تو نبودی و خرمشهر ؛ خشک می شدی ! بدان ای  خونین شهر   این شلمچه و چزابه  است که تو را نگه داشته .

تو در نقشه فقط یک اسم نیستی تو عرق شرم و شرمندگی و سکوت یک دنیا اراده تصرفی .و باز هم فقط تو یک تکه خط روی نقشه نیستی بلکه افتخار هر ایرانی و هر مسلمان و هر آزاده ایی .

دوست داشتم درست روز آزادی تو کنار مسجد جامع ات بایستم و فریاد بزنم کجاست دنیایی که بخواهد ایران را نبیند . دوست داشتم بگویم شما اگر نخواهید هم ما هستیم و حتی یک قدم از خاک خود و نه حتی ذره ای هم از خاک مان را به تو نخواهیم داد .دوست دارم به باد بگویم که نکند این  خاک عزیز را به جایی ببری که ذره ، ذره آن برای ما توتیا  است.

خرمشهر بعد تو این جایی تو نه فقط در خاک ایرانی و در نقشه ایران بلکه تو در قلب هر ایرانی جای داری .

ای خرمشهر تو زیبایی غرور یک ملتی تو . تو چقدر غرور آفرینی تو غرور شهری ، تو آزاد شهری ، تو ایران شهری .

خرمشهر  می دانی ما چقدر انتظار در سینه داریم و تو نشانه ای هستی از این همه انتظار منتظر شهری دیگر مثل تو ایم که به  آغوش مان برگردد منتظر قبله اولمان هستیم تا در کنارش بایستیم و به دنیا بگوییم که اسلام زنده و پاینده است . خرمشهر زندگی ما با انتظار پیوند خورده ما منتظریم ندای انا المهدی او را بشنویم خرمشهر تو نشان یک جهان  آرزویی .

اگر شاهان سر تعظیم جلوی هر بیگانه ای خم میکردند و قطعه قطعه تو را  می بخشیدند . اگر محمد رضا پهلوی بحر ین را به اعراب بخشید اعراب بعد از فتح تو فهمیدند که اگر به زور هم بخواهند نمی توانند تو را از چنگ  این ملت در آورند.

و دیگر دزدان و نوکر انی چون محمد رضا در ایران نیستند .

خرمشهر از جهان آرا بگو از  فرماندهی بی مثال

خرمشهر از محمد برایمان حرف بزن از آن که صدای پوتین هایش دنیا را به لرزه درمی آورد .

خرمشهر از جهان برایم حرف بزن از جهانی که در دل تو خاموش شد.

خرمشهر از جهان آرا بگو همو گه آراسته بود جهان را .

خرمشهر محمد بود وقتی تو آزاد شدی و تو را نظاره می کرد

اگر تصاویر روز سوم خرداد را به دقت بنگری در گوشه و کنار تصاویر     نه   در وسط صفحه خرمشهر محمد جهان آرا را غرق در شادی خواهی دید.


جمعه 4 اردیبهشت 1388

کربلا کربلا ما داریم می آییم

   نوشته شده توسط: محمد رضا اردستانی رستمی    نوع مطلب :عمومی ،

قبل از این که می خواستیم بریم جنوب حواله کربلا توی دستم بود. وقتی که سر زدم ،بماند عزیزی سر زد که همه کارهای ما روی دوشش هست . دست بوسشم برای همشه. و نوکرشم . گفتن نه اصلا از این خبر ها نیست .کسی رو رایگان جایی نمی فرستند بعد هم کاروان های کربلا تا آخر اردیبهشت تکمیله و اصلاً جا نداره با اصرار قرار شد آقای حبیبی نامی تشریف بیارند تا تکلیف معلوم بشه بعد مدارک رو هم تحویل دادیم و گفت تاریخ حرکت کی باشه گفتم تا اوایل تیر که درس و امتحان راه نمیده   بشه اواخر تیر یا بعد از اون .

تلفن زنگ زد آقای اردستانی

بله آقا جان یه جا خالی هست توی کاروان سبلان سیر 28/12/87 حرکت میکنند سال تحویل حرم امیرالمومنین هستند آقا اگر می آید بسم الله .  ما هم که از خدا خواسته گفتم باشه  قرار شد پول رو من واریز کنم تا پس از واریز کلی از طرف فرهنگ سرا وجه اون به من مسترد بشه اون بنده خدا رو دوباره رفت برامون فیش رو گرفت . فردا صبح هم کلاس داشتم و هم ظهر باید به طرف جنوب حرکت می کردیم بی خیال کلاس شدم مدارک و برداشتم فیش رو سر کوچه واریز کردم و رفتم و آژانس مدارک رو تحویل دادم گفت بعد از ظهر کلاسه توجیهی گفتم من ظهر بلیط دارم و رفتم .

آقا جون بازم باورم نمیشه من تنظیم کرده بودم و مرخصی گرفته بودم برم مشهد توی عید همین زمان یعنی 28/12 تا 6/1 حالا آقا دعوت کرده داریم می ریم کربلا . مدیر کاروان آقا سیدمجیدمیرمحمدی آدم دلسوخته ای بود برای جلسه که رفتیم گفت آقای ارستانی شمایی خوش به سعادتت من پدر و مادرم و می خواستم بیارم نتونستم می خواستم معاون آموزشی بیارم نشد قسمت شما بوده ها!!از کربلای ایران که برگشتم پولی رو که واریز کرده بودم رو پس گرفتم و 28/12/87 از ترمینال غرب به سمت مهران حرکت کردیم  . . .


جمعه 4 اردیبهشت 1388

کربلایی ...

   نوشته شده توسط: محمد رضا اردستانی رستمی    نوع مطلب :عمومی ،

آقا جون اگر دوستت نداشتم ، چی داری میگی  مگر می شد دوستت نداشته باشم  .آقای من ، امام من ،  دستت بر سر ما  آقا ، دستم به دامنت آقا جان ، یعنی می شه مرا آنطور اصلاح کنی که خودت می پسندی ، یعنی میشه یه روزی توی بین الحرمین رو به حرم زیبات بایستم و فریاد بزنم " اسلام علیک یا حسین بن علی «علیه السلام»اسلام علی الحسین، قربوت اون حرم زیبات، قربون اون لطف و کرمت ، میشه توی بین الحرمین بشینم و برات درد دل کنم ، آقا چی می شد ما رو هم دعوت می کردی .

با کرم ، عزیز ، حتماً من خیلی بد بودم دیگه ، شما و حرمت رو با ما چکار ، شما خوب ها رو فقط می بری ما که اینقدر بدیم . نکنه آقا می ترسید حرمتون از این همه گناه من آلوده بشه . آقا حتماً آینقدر آتش برای خودم جمع کردم که ارزش نگاه کردن هم ندارم احوال ما رو هم نمی گیری آقا دیگه . نمیشه آقا من رو هم خوب کنی من رو برای خودت برداری آقا . دلم رو برای خودت کنی و ببری آقا

درست آدم خوبی نبودم درست خیلی کارا کردم ولی به بزرگی و جلال حضرت حق قسم که همیشه ته دلم خواستم آدم خوبی باشم و از این کارهام پشیمون بودم .دلم می خواسته یه جور دیگه باشم . خوب باشم . هر وقت یه گناهی ازم سر زده بلافاصله سعی کردم توبه کنم تا شاید این دل سیاه نشه . می دونی که کمی از گناه که گذشت و کهنه شد دیگه دست و دل نمی لرزه . نمیدونم چرا داشتم می لرزیدم تمام وجودم داشت می لرزید مثل اینکه شما عنایتی به دل کردید و من اصلاً نمیدونستم و نمی فهمیدم  و در جریان نبودم . نمیدونم آقا خیلی دلم می خواست بیام حرمت رو زیارت کنم ولی اینقدر گناه کردم که فکر نمی کنم حالا حالا آمادگی پیدا کنم مگر اینکه آقا خودت به نظری به من گناه کار داشته باشی.

نمی دونم آقا من که آدم خوبی نیستم و در جریان این جور چیز ها هم خیلی نیستم ولی  میگن اگر شما رو به یه چیزی قسم بدی شما جواب هر کسی که باشه رو می دی. البته توی جواب دادن شما که شکی نیست میخوام بگم اینقدر بدم که اگر شما نظر نداشتی باشی من گوش شنوایی برای شنیدن هم ندارم .آقا جون اگر از قبل تو فکر نباشم که چه آرزویی دارم و بی مهابا از من بپرسند که چی می خوای همین الان برآورده بشه ...

یک بار این اتفاق افتاد نمی دونم کی بود گفت محمد رضا اگر همین الان یه آرزوی تو را بخوان برآورده کنن چی می خوای ؟

دست خودم نبود فقط گفتم تذکره کربلا...

بعد از این که این حرف رو زدم شروع کردم به فکر کردن ، سلامتی ، پول ، کار مناسب و ... نه نه نه همون که اول گفتی یه تذکره کربلا می شه یعنی آقا یعنی می شه ؟؟

یا حسین ، یا بن فاطمه ؛ قسم به پهلوی شکسته مادرتون ، قسم به محسن عزیز فاطمه آقا جون تذکره کربلا ما رو خودتون  امضاء کنید آقا جون

 

 

وقتی برنده شدم مثل اینکه  توی خواب بودم.  نمی خوام بگم وقتی رفتم و آمدم هم توی خواب بودم. ولی نه سعی کردم حالا که آقا عنایت کرده من خوب ازش استفاده کنم. سعی کنم درست بشم.

با خودم فکرمی کردم محمد چی شدآقا اینطوری طلبیدت؟ توی 22 سالگی برنده شدی و آقا توی نوروز ببرت پیش خودش!؟ (قضیه رفتن کربلا توی عید هم باشه برای یه پست  دیگه ) خیلی فکر کردم دنبال دلیل می گشتم حتی رو به ضریح آقا شب  سوم یا چهارم فروردین88 بود نشسته بودم بین زیارت و دعا و اشک ها زدم زیر گریه آقا آخه منه لامصب چکار کردم که اجازه دادی بیام آقا منه گنه کار، من نالایق ،من رو سیاه کجا و حرمت کجا ؟! می دونی آخه بعضی ها میگن تا محرم نشی تو حرم راهت نمیدند . آقا منه نامحرم تو حرمت چکار میکنم؟ یه  بنده خدایی می گفت: می دونی چرا حرم امیر المومنین خلوت تر حرم اباعبداله است ؟چون امیر المومنین دیرتر از اباعبداله جواب می ده. البته منظور اون آقا این بود که اگر از امیرالمومنین چیزی می خوای باید آدم شده باشی و ضمناً اشاره ای به قضیه 3 طلاقه کردن دنیا توسط امیرالمومنین اشاره ای داشت و میگفت از این بزرگوار باید بیش از دنیا بخوای و خواسته های ما هم که همهش سرش توی دامن دنیا است . البته دوست داشتم بهش بگم که ما ها بلد نیستم وگرنه از امیرالمومنین توی انفاق و بذل وبخشش چه کسی مقدم تر ، که هنگام نماز انگشتر حکومت و به نقلی گویا حضرت کل حکومت بود که آنرا بخشید .

به هر حال این قضیه توی ذهن ما بود تا 16/1/88 دفتر ها و کتاب ها رو وارسی میکردم که اصلاً کی کلاس دارم ! دیدم یه دفتر چه ای است از یک طرف 2 برگ و از طرف دیگه 6 برگ حاوی متنی بود که در بالا خوندید . متن تاریخ نداشت ولی مطمئن هستن برای 6 الی 7 ماه پیش بوده .در یک جمله جواب توی ذهنم رو گرفتم .

"اگر بی مهابا ازت بپرسند چه آرزویی داری که برات برآورده کنیم همین الان چی میگی ؟-    تذکره کربلا !!!!!!!!-"


چهارشنبه 30 بهمن 1387

وبلاگ عاشورایی

   نوشته شده توسط: محمد رضا اردستانی رستمی    نوع مطلب :عمومی ،

بر سر این صفحه حضرت اباعبداله الحسین علیه آلاف و تحیت و ثناء منت نهادند و نام و بلاگ عاشورایی را بر آن اطلاق کردند قلم زن نا لایق آن را نیز به زیارت حرم با صفای خود دعوت کردند .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+

نمیدونم باور می کنی یا نه ولی این وب من و من اصلا لایق این حرف ها نبودیم
چی شده ،چی گفتم ،چی کار کردم که آقا دستم گرفت نمیدونم
نمیدونم ... 

چند وقتی بود نمیرسیدم وبلاگ رو آپ کنم

چند بار هم جدا قصد کردم تعطیلش کنم بره

می دونی من بعضی حرف هام   تند و خیلی ها رو به آتیش می گشه اگر هم جواب ندی فکر می کنن که کم آوردی و آره

سر حمله صهیونیسم (اسرائیل رو می گم ها نه صهیونیست مسلمان مستقر در بیمارستان اشغالی مفتح ورامین رو ها!!) یه پست کوتاه زدم در مورد غزه زدم     کجایند صلاح الدین ها   کجایند آن مردانی که با صلیبیون می جنگیدند   کجایند

بعد دیدم اینگار خیلی در حق غزه با پست کوچو لو ظلم کردم    نشستم نوشتم روی کاغذ مثل الان که توی ورود دارم تایپ می کنم نه !  نوشتم   غزه سلام ...   

مادرم تو تلوزیون دیده بود که تبلیغ مسابقه وبلاگ نویسی را می کردند به من و برادرم گفت شرکت کنید جایزه هاش خوبه ها

برادرم قصد شرکت داشت ولی جدی نگرفت چند تا عکس هم گرفت تا توی بخش عکاسی شرکت کنه

یکی از بستگان چون شندیه بود 2 تا عکس قشنگ داشت گفت این ها رو به دستش برسونم تا شرکت کنه

روی کوشی موبایلم بود   بهش گفتم    گفت من حال ندارم   گفتم  وقتش تمام شده    گفت نه چند روز دیگه تمدید شده گفتم بی خیال خودم شرکت می کنم عکس ها رو آپ کردم روی وبلاگ قرار دادم  . رفتم برای ثبت نام نوشته بود باید حداقل 3 تا پست حاوی عکس هایی که از مراسم عاشورا گرفتیداید  داشته باشید . گفتم این عکس ها رو که ما نگرفتیم بعد هم اصلا سر هم 2 تا عکس هست" 3 تا پست حاوی عکس ها" بهو بگو باید یه آرشیو عکس درست کنیم دیگه . باین حال ما که بچه پرو تر از حرف ها بودیم یا یکی زد پس کله ما که     حالا تو ثبت نام بکن   سنگ مفت گنجشگ مفت   نمیدونم . خلاصه کلام ما ثبت نام کردیم .   روز بعد دوباره به سایت مسابقه یه سری زدم نوشته بود بخش وبلاگ نویسی کربلای غزه هم به عناوین اضافه شد .

خلاصه گذشت تا قبل از قرعه گشی که اصلا ما یادم رفته بود

اول وقتی به هم زنگ زدن به خانمی بود  گفت: آقای فلان       گفتم : بله بفرمایید    مراسم اختتامه فلان روزه برای تشریف بیارید . گفتم : من نمیتونم سر کارم     گفت : به هر حال اگر خواستید بیایید به همین شماره زنگ بزنید و آدرس بگیرید.

فرداش  رو روی تخت دراز گشیده بودم و داشتم صفحات رو نگاه می کردم دیدم از طرف سایت مسابقه کامت گذاشتن  لینک رو باز کردم  دیدم نوشته در مرحله اول 200 وبلاگ حداقل لازم را کسب کردند تا در دور دوم مورد ارزیابی قرار بگیرند . با خودم گفتم وب تو بین این 2000 تا که 200 تا ش انتخاب شده آخریشه . بی خیال 

تلفن زنگ زد  

الو آقای اردستانی      محمدرضا   

بفرمایید خودم هستند 

(ای مرده شور این آتن تلفن بزن قربون خدا برم اگر ارتباط وصل  شد شده دیگه ناز و قمزه نداره ارتباط یک سره و سالم بی خیال آنتن و بقیه قضایا  )

از طرف فرهنگسرای ولاء مزاحم می شم شما  شما در بخش وبلاگ نویسی غزه برنده شدید و جزء 14 نفر مسافر ما هستید

واقعا راست میگید آقا جدا می گیید   

 بیب .. ... . .. . .. ...

دوباره تلفن زنگ زد

الو آقا ارستانی     الو

من تماس می گیریم باشما

اگر شماره       ثا      بت      دارید         من    تماس بگیریم

یاد      داشت کنید        6     66         4     99       7   988

تماس می گیرم

بیب ..      ... ...

به یک ربع ساعتی گذشت کوشی خونه زنگ نمی خورد  

من توی فضا بودم   واقعا آقا منو طلبیده     واقعا 

چرا زنگ نمی زنه   نکنه اشتباهی گفته بود   پشیمون شده زنگ زد  چی شد آخه

دوباره موبایلم زنگ خورد

الو آقای اردستانی 

بله

آقا من چند بار شمارتو گرفتم کسی گوشی رو بر نمیداره   خوب می تونیم صحبت کنیم

بله

آقا شما برنده شدید روز پنجشنبه برای مراسم اختتامیه بیایید

متشکر   ممنون 

یا علی

باورم نمیشد

فردا باید می رفتم سر کار بودم صبح که رفتم سر کار به رئیسم گفتم که من باید 4    5 ساعت برم جایزم رو بگیریم و بیام گفت باشه خودم جات می ایستم تو برو خلاصه ساعت 1 راه افتادم از ورامین ساعت 2 دم درب فرهنگسرا بودم یه نیم ساعتی داشتم چرخ می زدم خبری نبود  مراسم ساعت 3 شروع می شد . خلاصه یه کیهان گرفتم  و خودم رو باش سرگرم کردم ساعت 3 بود رفتم تو محوطه یکمی شلوغ شده بود روی صندلی  توی محوطه نشستم . ساعت 3.5 بود یه خانمی آمد و گفت شما برای اختتامیه آمدید بفریمایید داخل (البته داشت به بقیه هم می گفت ) رفتم بهش گفتم من جزء اون 14 نفرهستم چکار باید بکنم  به نگاهی کرد . گفت لیستشون پیش منه هیچی بفرمایید داخل . رفتیم تو خبری خاصی نبود مردم می آمدند و میرفتند چهره های جالبی دیده میشد . خلاصه ساعت 4 مراسم شروع شد . عجب یه نفر از تو مونیتو داشت برنامه رو اجرا می کرد   پیش خودم گفتم چیه حالا اینقدر واجب بوده این حضرت علیه برنامه رو اجرا کنه که حالا که نرسیده ارتباط تصویری برقرار کردند (پیش خودم باشه بعدا 2 زاریم افتاد که موضوع هماهنگ شده بوده ) خلاصه بعدا خودش معرفی کرد که آره من خانم فلانی مجری رادیو جوان هستم    خیلی از شبکه شون خوشم می آید حالا مجریشم خورده به پستمون  عجب خلاصه این بیانیه خوند اون یکی نمیدونم چی خوند این یکی یه چیزی هایی گفت دو تا کلیپ مسخره هم بچه های وبلاگی شون درست کرده بودند که ببخشید ها حالم بهم خورد خیلی بی خود بود . خلاصه شروع کردند به اهدای جوایز 2 تا چیز جالب بود یکی از برنده ها دانشجویی ایرانی مقیم ژاپن بود  توی مسجر چند دقیقه ای صحبت کرد یکی هم از برنده ها یه دختر خانم بود که از نعمت زبان و شنیدن محروم بود این 2 نفر جالب بودند . آهان راستی اینو بگم هر کی میر رفت بالا یه چیزی می گفت ای بابا ما چی بگیم حالا    ترس نداشتم از صحبت کردن   ناسلامتی ما یه زمانی تاتر بازی می کردیم خیر سرمون ولی خلاصه تو این هول که چی بگیم       آقای محمد رضا اردستانی رستمی     تشریف بیارن

وا       بله    یه دست و   حالا چی بگیم        

بسم الله الرحمن الرحیم

فقط می خواستم بگم که ار هموتون التماس دعا دارم (گند زدی رفت الان بقیه باید به تو بگن التماس دعا تو قرار بری پابوس آقا ) دعا کنید آقا بیاد


تعداد کل صفحات: 21 1 2 3 4 5 6 7 ...